یه بهار قشنگ دیگه از راه رسید و من حریص تر از همیشه ، جز به جز شو به تمام حواسم به خاطر می سپارم .
دیشب حدود ساعت 5 بود . داشتم می خوابیدم که صدای مرغ عشق اومد ، همراه زیبا ترین لحظه های عمرم ...
بهار شد و مرغای عشق بازم به مهمونی مون اومدن ، که آزادانه تر از همیشه ، روی درختای حیاط آواز عاشقانه شونو سر بدن .
اصلاً دلم نمی خواست بخوابم ( با این که بد جوری خوابم میومد و از طرفی فقط یک ساعت فرصت خوابیدن داشتم ) . دلم می خواست بیدار بمونم و به نوای قشنگ عاشقانه شون گوش بسپارم . مگه چند بار دیگه ممکنه این نوای دلنشین به گوشم بخوره ؟ صد بار ؟ صد هزار بار ؟... بازم کمه ...
باز هم کمه . ما آدما ، حداقل خود من ، اون قدر حریص هستم که اگه صد هزار بار دیگه این زیبایی ها رو به خاطرم بسپارم ، برام کم باشه ... دلم می خواد روزی که می رم تا وجودمو از این خاک و تن شستشو بدم ، تموم این خاطره های قشنگ با جز جز روحم آمیخته باشه ... خاطره هایی زمینی که خیلی خیلی بیشتر از اینا می ارزن .من ایمان دارم خداوند برای بقا آفریده ، نه برای فنا ...
و به این فکر کردم ، چه قشنگه ، این که روزی می ریم ، و همین فکر رفتن ، همین فرصت کم ، باعث می شه از زندگی _ بزرگ ترین نعمت خدا _ لذت ببریم .
بدون رفتن هیچ لذتی در بودن نبود .