همیشه عید نوروز رو دوست داشتم .
کوچیک تر که بودم شروع سال نو برام حکم رهایی از قفسی رو داشت ، که سرمای زمستون و نگرانی مادر عزیزم از سرما خوردن مون ، توش زندونی مون کرده بود . سال نو برام واقعا نو- روز بود . بالاخره از خونه بیرون رفتن ، مهمونی های دید و بازدید ، عیدی گرفتن ، بازی کردن با بچه های هم سن و سالمون ... آخ که چقدر عاشق بازی کردن بودم ... قایم باشک ، گرگم به هوا ، معلم بازی ، خاله بازی ... و دختر خاله بزرگم که وقتی از سر و صدا مون خسته می شد می گفت : « حالا دیگه لال بازی ! »
روزای قشنگی بود . روزای قشنگ و پاک کودکی ، روزایی که گذشتن و ما همه گی آروم آروم بزرگ شدیم ...
و این وسط جای خیلی ها خالی شد ...بابای مهربونم ، مادر جون گلم ، متین نازنینم ، طیبه خالجون دوست داشتنی ، عمو هادی عزیزم ...
و حالا بیست و یکمین بهار زندگیم سبز می شه ، شکوفه می ده و من عاشقانه منتظرم تا ببینمش . منتظرم تا به جای همه ی سال هایی که نخواهم دید ، این نعمت پاک رو با چمشای زمینی ام ببینم ، و سر شار بشم از شکری خالصانه ...
از اونی که هر چه دارم ، همه از اوست .
هنوزم عید نوروز رو دوست دارم . مثل تمام دوست داشتنی هایی که از بچگی برای یه دخمل فهیم پر از خاطره های رنگارنگ بودن ... « با اینا زمستونو سر می کنم ... »
دوستای فهیم و خوبم ! امیدوارم خاطره هاتون ، امسال زیبا تر از هر سال باشن .
بهارتون سبز ، نوروزتون پیروز و سال نو مبارک !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گذر
از شب هایی که پای امضای نوشته هایم ،
در دفتر اشک و لبخند ،
می نوشتم ۱۳۸۵