سلام .
اسباب کشی به این جا اونم دم سال نو ، شاید واسه این بود که می خواستم یه شروع جدید داشته باشم . شاید برای گول زدن خودم . شاید ...
شاید از بس که برای خودم نوشتم تکراری شدم . گاهی وقتا هیچ رقمه حوصله ی نوشتن ندارم ، فکر می کنم این چیزای تکراری ارزش نوشتن ندارن .
و این منم که باز هم دلم برای نوشتن تنگ شده ... برای همین نوشته های تکراری . برای تمام سالهای عمرم که یک بعدی دیدن از عادات ترک نشدنی ام بوده ...
دلم تنگ شده ... برای نوشتنی که جونم بهش بسته بود . برای تمام تا نیمه شب بیداری ها و غرغر های مامان ! برای امتحانایی که گند زدم بهشون بس که به جای درس خوندن می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم !
آره ... دلم برای همون نوشته های در پیت تنگه ... خیلی تنگه ! حداقل این بود که جربزه شو داشتم تا بریزمشون رو کاغذ . دلم تنگه ! دلم تنگه برای بزرگ ترین تصمیمی (که حداقل بهم اجازه شو داده باشن ) که تو زندگیم گرفتم ، بعد اون همه بحث و جدل ، بعد اون همه ریاضی خر زدن ، بعد اون همه تست زدن های زجر آور ... یک سال دیگه هر چی حرفه و غرغر ، به جون بخرم و به انسانی تغییر رشته بدم ... تا بتونم به اون آرزوی دور ، دست پیدا کنم !
حالا روزی رسیده که تا دو سال پیش فکر می کردم چه روز بزرگیه ... اون روز بزرگ خیلی وقته شب می شه و کمی دیر تر خورشید طلایی دوباره روشنش می کنه . چه فایده ؟!!
گفتنی ها زیاده ... تموم اتفاقاتی که منو از نوشتن جدا کرد ... از اونچه که به خاطرش زحمت کشیده بودم ... و حیف که نه کسی ـ حتی خودم ـ قدرشو دونست و نه هیچوقت نتیجه شو دیدم !
حیف لحظه هایی که رفته رفته منو از نوشتن دور کرد ... دور دور و دور ... دلم تنگه !
می خوام بنویسم ... یکی کمکم کنه ...