تبليغاتX
دست نوشته های یک دخمل فهیم

 

همیشه عید نوروز رو دوست داشتم .

کوچیک تر که بودم شروع سال نو برام حکم رهایی از قفسی رو داشت ، که سرمای زمستون و نگرانی مادر عزیزم از سرما خوردن مون ، توش زندونی مون کرده بود . سال نو برام واقعا نو- روز بود . بالاخره از خونه بیرون رفتن ، مهمونی های دید و بازدید ، عیدی گرفتن ، بازی کردن با بچه های هم سن و سالمون ... آخ که چقدر عاشق بازی کردن بودم ... قایم باشک ، گرگم به هوا ، معلم بازی ، خاله بازی ... و دختر خاله بزرگم که وقتی از سر و صدا مون خسته می شد می گفت : « حالا دیگه لال بازی ! »

 

روزای قشنگی بود . روزای قشنگ و پاک کودکی ، روزایی که گذشتن و ما همه گی آروم آروم بزرگ شدیم ...

و این وسط جای خیلی ها خالی شد ...بابای مهربونم ، مادر جون گلم ، متین نازنینم ، طیبه خالجون دوست داشتنی ، عمو هادی عزیزم  ...

 

و حالا بیست و یکمین بهار زندگیم سبز می شه ، شکوفه می ده و من عاشقانه منتظرم تا ببینمش . منتظرم تا به جای همه ی سال هایی که نخواهم دید ، این نعمت پاک رو با چمشای زمینی ام ببینم ، و سر شار بشم از شکری خالصانه ...  

      از اونی که هر چه دارم ، همه از اوست . 

 

هنوزم عید نوروز رو دوست دارم . مثل تمام دوست داشتنی هایی که از بچگی برای یه دخمل فهیم پر از خاطره های رنگارنگ بودن ... « با اینا  زمستونو سر می کنم ... »

 

دوستای فهیم و خوبم ! امیدوارم خاطره هاتون ، امسال زیبا تر از هر سال باشن .

                                                                       بهارتون سبز ، نوروزتون پیروز و سال نو مبارک !

 

                                 

گذر

 

 سیصد و شصت و پنج شب گذشت ...

 

از شب هایی که پای امضای نوشته هایم ،

 

در دفتر اشک و لبخند ،

 

می نوشتم ۱۳۸۵

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت 1:23 توسط دخمل فهیم |

سلام .

اسباب کشی به این جا اونم دم سال نو ، شاید واسه این بود که می خواستم یه شروع جدید داشته باشم . شاید برای گول زدن خودم . شاید ...

شاید از بس که برای خودم نوشتم تکراری شدم . گاهی وقتا هیچ رقمه حوصله ی نوشتن ندارم ، فکر می کنم این چیزای تکراری ارزش نوشتن ندارن .

 و این منم که باز هم دلم برای نوشتن تنگ شده ... برای همین نوشته های تکراری . برای تمام سالهای عمرم که یک بعدی دیدن از عادات ترک نشدنی ام بوده ...

دلم تنگ شده ... برای نوشتنی که جونم بهش بسته بود . برای تمام تا نیمه شب بیداری ها و غرغر های مامان ! برای امتحانایی که گند زدم بهشون بس که به جای درس خوندن می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم !

آره ... دلم برای همون نوشته های در پیت تنگه ... خیلی تنگه ! حداقل این بود که جربزه شو داشتم تا بریزمشون رو کاغذ . دلم تنگه ! دلم تنگه برای بزرگ ترین تصمیمی (که حداقل بهم اجازه شو داده باشن ) که تو زندگیم گرفتم ، بعد اون همه بحث و جدل ، بعد اون همه ریاضی خر زدن ، بعد اون همه تست زدن های زجر آور ... یک سال دیگه هر چی حرفه و غرغر ، به جون بخرم و به انسانی تغییر رشته بدم ... تا بتونم به اون آرزوی دور ، دست پیدا کنم !

حالا روزی رسیده که تا دو سال پیش فکر می کردم چه روز بزرگیه ... اون روز بزرگ خیلی وقته شب می شه و کمی دیر تر خورشید طلایی دوباره روشنش می کنه .  چه فایده ؟!!

گفتنی ها زیاده ... تموم اتفاقاتی که منو از نوشتن جدا کرد ... از اونچه که به خاطرش زحمت کشیده بودم ... و حیف که نه کسی ـ حتی خودم ـ قدرشو دونست و نه هیچوقت نتیجه شو دیدم !

حیف  لحظه هایی که رفته رفته منو از نوشتن دور کرد ... دور دور و دور ... دلم تنگه !

 

می خوام بنویسم ... یکی کمکم کنه ...

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت 17:8 توسط دخمل فهیم |