نیک ترین پیام فروتنانه ی عشق !
و به فراخنای کدامین آسمان جایت دهم ؛
من ،
که به تنگنای زمین گره می خورم ؟!
پیام آمدنت را مژده باش ،
به این تیره روز های تنهایی
به شب های سیاه انتظار
به طلوع بی خورشیدم ،
که تو باشی !
پیام آمدنت را مژده باش
نیک ترین پیام فروتنانه ی عشق !
و نجاتی به پایم،
که به سختِ زمین گره می خورد .
مژده باش !
4/11/1385
امیدوارم نوروز خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و در ادامه اش سال بسیار خوبی پیش رو داشته باشید .
والله از بخت بد من ، نمی دونم چرا وبلاگم هی فیلتر میشه ، صفحه ی نظراتم هی فیلتر می شه ...
شما که خودتون شاهد بودین من دقیقاْ مثل یک دخمل بسیار فهیم تنبلی رو کنار گذاشته بودم . ولی این زمین و زمان باعث و بانی این شد که من فعلاْ دست نگه دارم تا ببینم وضعیت بلاگم چی می شه.
خوب و خوش باشید .
امیدوارم به زودی برگردم ، حالا این جا نشد یه جای دیگه
.
![]()
![]()
![]()
به امید دیدار![]()
![]()
![]()
![]()
یه بهار قشنگ دیگه از راه رسید و من حریص تر از همیشه ، جز به جز شو به تمام حواسم به خاطر می سپارم .
دیشب حدود ساعت 5 بود . داشتم می خوابیدم که صدای مرغ عشق اومد ، همراه زیبا ترین لحظه های عمرم ...
بهار شد و مرغای عشق بازم به مهمونی مون اومدن ، که آزادانه تر از همیشه ، روی درختای حیاط آواز عاشقانه شونو سر بدن .
اصلاً دلم نمی خواست بخوابم ( با این که بد جوری خوابم میومد و از طرفی فقط یک ساعت فرصت خوابیدن داشتم ) . دلم می خواست بیدار بمونم و به نوای قشنگ عاشقانه شون گوش بسپارم . مگه چند بار دیگه ممکنه این نوای دلنشین به گوشم بخوره ؟ صد بار ؟ صد هزار بار ؟... بازم کمه ...
باز هم کمه . ما آدما ، حداقل خود من ، اون قدر حریص هستم که اگه صد هزار بار دیگه این زیبایی ها رو به خاطرم بسپارم ، برام کم باشه ... دلم می خواد روزی که می رم تا وجودمو از این خاک و تن شستشو بدم ، تموم این خاطره های قشنگ با جز جز روحم آمیخته باشه ... خاطره هایی زمینی که خیلی خیلی بیشتر از اینا می ارزن .من ایمان دارم خداوند برای بقا آفریده ، نه برای فنا ...
و به این فکر کردم ، چه قشنگه ، این که روزی می ریم ، و همین فکر رفتن ، همین فرصت کم ، باعث می شه از زندگی _ بزرگ ترین نعمت خدا _ لذت ببریم .
بدون رفتن هیچ لذتی در بودن نبود .
همیشه عید نوروز رو دوست داشتم .
کوچیک تر که بودم شروع سال نو برام حکم رهایی از قفسی رو داشت ، که سرمای زمستون و نگرانی مادر عزیزم از سرما خوردن مون ، توش زندونی مون کرده بود . سال نو برام واقعا نو- روز بود . بالاخره از خونه بیرون رفتن ، مهمونی های دید و بازدید ، عیدی گرفتن ، بازی کردن با بچه های هم سن و سالمون ... آخ که چقدر عاشق بازی کردن بودم ... قایم باشک ، گرگم به هوا ، معلم بازی ، خاله بازی ... و دختر خاله بزرگم که وقتی از سر و صدا مون خسته می شد می گفت : « حالا دیگه لال بازی ! »
روزای قشنگی بود . روزای قشنگ و پاک کودکی ، روزایی که گذشتن و ما همه گی آروم آروم بزرگ شدیم ...
و این وسط جای خیلی ها خالی شد ...بابای مهربونم ، مادر جون گلم ، متین نازنینم ، طیبه خالجون دوست داشتنی ، عمو هادی عزیزم ...
و حالا بیست و یکمین بهار زندگیم سبز می شه ، شکوفه می ده و من عاشقانه منتظرم تا ببینمش . منتظرم تا به جای همه ی سال هایی که نخواهم دید ، این نعمت پاک رو با چمشای زمینی ام ببینم ، و سر شار بشم از شکری خالصانه ...
از اونی که هر چه دارم ، همه از اوست .
هنوزم عید نوروز رو دوست دارم . مثل تمام دوست داشتنی هایی که از بچگی برای یه دخمل فهیم پر از خاطره های رنگارنگ بودن ... « با اینا زمستونو سر می کنم ... »
دوستای فهیم و خوبم ! امیدوارم خاطره هاتون ، امسال زیبا تر از هر سال باشن .
بهارتون سبز ، نوروزتون پیروز و سال نو مبارک !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گذر
از شب هایی که پای امضای نوشته هایم ،
در دفتر اشک و لبخند ،
می نوشتم ۱۳۸۵
سلام .
اسباب کشی به این جا اونم دم سال نو ، شاید واسه این بود که می خواستم یه شروع جدید داشته باشم . شاید برای گول زدن خودم . شاید ...
شاید از بس که برای خودم نوشتم تکراری شدم . گاهی وقتا هیچ رقمه حوصله ی نوشتن ندارم ، فکر می کنم این چیزای تکراری ارزش نوشتن ندارن .
و این منم که باز هم دلم برای نوشتن تنگ شده ... برای همین نوشته های تکراری . برای تمام سالهای عمرم که یک بعدی دیدن از عادات ترک نشدنی ام بوده ...
دلم تنگ شده ... برای نوشتنی که جونم بهش بسته بود . برای تمام تا نیمه شب بیداری ها و غرغر های مامان ! برای امتحانایی که گند زدم بهشون بس که به جای درس خوندن می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم !
آره ... دلم برای همون نوشته های در پیت تنگه ... خیلی تنگه ! حداقل این بود که جربزه شو داشتم تا بریزمشون رو کاغذ . دلم تنگه ! دلم تنگه برای بزرگ ترین تصمیمی (که حداقل بهم اجازه شو داده باشن ) که تو زندگیم گرفتم ، بعد اون همه بحث و جدل ، بعد اون همه ریاضی خر زدن ، بعد اون همه تست زدن های زجر آور ... یک سال دیگه هر چی حرفه و غرغر ، به جون بخرم و به انسانی تغییر رشته بدم ... تا بتونم به اون آرزوی دور ، دست پیدا کنم !
حالا روزی رسیده که تا دو سال پیش فکر می کردم چه روز بزرگیه ... اون روز بزرگ خیلی وقته شب می شه و کمی دیر تر خورشید طلایی دوباره روشنش می کنه . چه فایده ؟!!
گفتنی ها زیاده ... تموم اتفاقاتی که منو از نوشتن جدا کرد ... از اونچه که به خاطرش زحمت کشیده بودم ... و حیف که نه کسی ـ حتی خودم ـ قدرشو دونست و نه هیچوقت نتیجه شو دیدم !
حیف لحظه هایی که رفته رفته منو از نوشتن دور کرد ... دور دور و دور ... دلم تنگه !
می خوام بنویسم ... یکی کمکم کنه ...