تبليغاتX
دست نوشته های یک دخمل فهیم
به کدامین نیکی مانند کنم تو را

                     نیک ترین پیام فروتنانه ی عشق !

و به فراخنای کدامین آسمان جایت دهم ؛

    من ،

       که به تنگنای زمین گره می خورم ؟!

پیام آمدنت را مژده باش ،

      به این تیره روز های تنهایی

     به شب های سیاه انتظار

     به طلوع بی خورشیدم ،

                        که تو باشی !

پیام آمدنت را مژده باش

     نیک ترین پیام فروتنانه ی عشق !

و نجاتی به پایم،

                 که به سختِ زمین گره می خورد .

مژده باش !

                                                                                 4/11/1385

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/03ساعت 15:15 توسط دخمل فهیم |

سلام دوستای گل و فهیم من !

امیدوارم نوروز خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و در ادامه اش سال بسیار خوبی پیش رو داشته باشید .

والله از بخت بد من ، نمی دونم چرا وبلاگم هی فیلتر میشه ، صفحه ی نظراتم هی فیلتر می شه ...

شما که خودتون شاهد بودین من دقیقاْ مثل یک دخمل بسیار فهیم تنبلی رو کنار گذاشته بودم . ولی این زمین و زمان باعث و بانی این شد که من فعلاْ دست نگه دارم تا ببینم وضعیت بلاگم چی می شه.

خوب و خوش باشید .

امیدوارم به زودی برگردم ، حالا این جا نشد یه جای دیگه .

                                                                        به امید دیدار

+ نوشته شده در جمعه 1386/01/17ساعت 1:28 توسط دخمل فهیم |

یه بهار قشنگ دیگه از راه رسید و من حریص تر از همیشه ، جز به جز شو به تمام حواسم به خاطر می سپارم .

دیشب حدود ساعت 5 بود . داشتم می خوابیدم که صدای مرغ عشق اومد ، همراه زیبا ترین لحظه های عمرم ...

بهار شد و مرغای عشق بازم به مهمونی مون اومدن ، که آزادانه تر از همیشه ، روی درختای حیاط آواز عاشقانه شونو سر بدن .

اصلاً دلم نمی خواست بخوابم ( با این که بد جوری خوابم میومد و از طرفی فقط یک ساعت فرصت خوابیدن داشتم ) . دلم می خواست بیدار بمونم و به نوای قشنگ عاشقانه شون گوش بسپارم . مگه چند بار دیگه ممکنه این نوای دلنشین به گوشم بخوره ؟ صد بار ؟ صد هزار بار ؟... بازم کمه ...

باز هم کمه . ما آدما ، حداقل خود من ، اون قدر حریص هستم که اگه صد هزار بار دیگه این زیبایی ها رو به خاطرم بسپارم ، برام کم باشه ... دلم می خواد روزی که می رم تا وجودمو از این خاک و تن شستشو بدم ، تموم این خاطره های قشنگ با جز جز روحم آمیخته باشه ... خاطره هایی زمینی که خیلی خیلی بیشتر از اینا می ارزن .من ایمان دارم خداوند برای بقا آفریده ، نه برای فنا ...

و به این فکر کردم ، چه قشنگه ، این که روزی می ریم ، و همین فکر رفتن ، همین فرصت کم ، باعث می شه از زندگی _ بزرگ ترین نعمت خدا _ لذت ببریم .

بدون رفتن هیچ لذتی در بودن نبود .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08ساعت 2:28 توسط دخمل فهیم |

 

همیشه عید نوروز رو دوست داشتم .

کوچیک تر که بودم شروع سال نو برام حکم رهایی از قفسی رو داشت ، که سرمای زمستون و نگرانی مادر عزیزم از سرما خوردن مون ، توش زندونی مون کرده بود . سال نو برام واقعا نو- روز بود . بالاخره از خونه بیرون رفتن ، مهمونی های دید و بازدید ، عیدی گرفتن ، بازی کردن با بچه های هم سن و سالمون ... آخ که چقدر عاشق بازی کردن بودم ... قایم باشک ، گرگم به هوا ، معلم بازی ، خاله بازی ... و دختر خاله بزرگم که وقتی از سر و صدا مون خسته می شد می گفت : « حالا دیگه لال بازی ! »

 

روزای قشنگی بود . روزای قشنگ و پاک کودکی ، روزایی که گذشتن و ما همه گی آروم آروم بزرگ شدیم ...

و این وسط جای خیلی ها خالی شد ...بابای مهربونم ، مادر جون گلم ، متین نازنینم ، طیبه خالجون دوست داشتنی ، عمو هادی عزیزم  ...

 

و حالا بیست و یکمین بهار زندگیم سبز می شه ، شکوفه می ده و من عاشقانه منتظرم تا ببینمش . منتظرم تا به جای همه ی سال هایی که نخواهم دید ، این نعمت پاک رو با چمشای زمینی ام ببینم ، و سر شار بشم از شکری خالصانه ...  

      از اونی که هر چه دارم ، همه از اوست . 

 

هنوزم عید نوروز رو دوست دارم . مثل تمام دوست داشتنی هایی که از بچگی برای یه دخمل فهیم پر از خاطره های رنگارنگ بودن ... « با اینا  زمستونو سر می کنم ... »

 

دوستای فهیم و خوبم ! امیدوارم خاطره هاتون ، امسال زیبا تر از هر سال باشن .

                                                                       بهارتون سبز ، نوروزتون پیروز و سال نو مبارک !

 

                                 

گذر

 

 سیصد و شصت و پنج شب گذشت ...

 

از شب هایی که پای امضای نوشته هایم ،

 

در دفتر اشک و لبخند ،

 

می نوشتم ۱۳۸۵

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت 1:23 توسط دخمل فهیم |

سلام .

اسباب کشی به این جا اونم دم سال نو ، شاید واسه این بود که می خواستم یه شروع جدید داشته باشم . شاید برای گول زدن خودم . شاید ...

شاید از بس که برای خودم نوشتم تکراری شدم . گاهی وقتا هیچ رقمه حوصله ی نوشتن ندارم ، فکر می کنم این چیزای تکراری ارزش نوشتن ندارن .

 و این منم که باز هم دلم برای نوشتن تنگ شده ... برای همین نوشته های تکراری . برای تمام سالهای عمرم که یک بعدی دیدن از عادات ترک نشدنی ام بوده ...

دلم تنگ شده ... برای نوشتنی که جونم بهش بسته بود . برای تمام تا نیمه شب بیداری ها و غرغر های مامان ! برای امتحانایی که گند زدم بهشون بس که به جای درس خوندن می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم !

آره ... دلم برای همون نوشته های در پیت تنگه ... خیلی تنگه ! حداقل این بود که جربزه شو داشتم تا بریزمشون رو کاغذ . دلم تنگه ! دلم تنگه برای بزرگ ترین تصمیمی (که حداقل بهم اجازه شو داده باشن ) که تو زندگیم گرفتم ، بعد اون همه بحث و جدل ، بعد اون همه ریاضی خر زدن ، بعد اون همه تست زدن های زجر آور ... یک سال دیگه هر چی حرفه و غرغر ، به جون بخرم و به انسانی تغییر رشته بدم ... تا بتونم به اون آرزوی دور ، دست پیدا کنم !

حالا روزی رسیده که تا دو سال پیش فکر می کردم چه روز بزرگیه ... اون روز بزرگ خیلی وقته شب می شه و کمی دیر تر خورشید طلایی دوباره روشنش می کنه .  چه فایده ؟!!

گفتنی ها زیاده ... تموم اتفاقاتی که منو از نوشتن جدا کرد ... از اونچه که به خاطرش زحمت کشیده بودم ... و حیف که نه کسی ـ حتی خودم ـ قدرشو دونست و نه هیچوقت نتیجه شو دیدم !

حیف  لحظه هایی که رفته رفته منو از نوشتن دور کرد ... دور دور و دور ... دلم تنگه !

 

می خوام بنویسم ... یکی کمکم کنه ...

+ نوشته شده در جمعه 1385/12/25ساعت 17:8 توسط دخمل فهیم |